از انقلاب تا آزادی!
از مرگ... هرگز از مرگ نهراسیده ام اگرچه دستانش از ابتذال شکننده تر بود حراس من-باری-همه مردن در سرزمینی ست که مزد گورکن از بهای آزادی آدمی افزون باشد. جستن یافتن و آنگاه به اختیار برگزیدن و از خویشتن خویش بارویی پی افکندن- اگر مرگ را از این همه ارزشی بیشتر باشد حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم احمد شاملو ای دست نیافتنی ترین! تمامی وجودم،دلواپسی تمامی دلم،دلشوره صدا در حنجره ام میخشکد و میماند فصل پاییز است در خیالم قدم میزنم برگهای خشک زیر پایم صدا میکنند بخود میگویم در این برگ ریزان کسی چشم براه من نیست ...و اما من تمام چشمم براه اوست در فصل پاییز دلم قدم میزنم به سربرگ درختان نظاره گرم رنگها،همه رنگند.چه زیباست!! اما چه زود جدا از سرشاخه ها میشوند و بیرحمانه میروند زیر پای عابران...! آرزوهای خودرا به جستجو مینشینم،در زیر پای رهگذران بیخیال! در عدسی چشمم،رنگها جا خوش کرده اند!به گذشته ام مینگرم در لابلای برگها،برگهای زندگانیم را ورق میزنم... رنگها هرکدام رنگی از حالاتم را نمایان میسازد بدنبال خوشبختی،بدنبال گمشده ای میگردم اما... "گذشته" چون زورقی بشکسته در آب چون عکسی بشکسته در قاب چون تصویری بشکسته در آینه چون حبابی بنشسته در آب چون آهی بنشسته در سینه هرگز بر نیامد.... ..................................... زندگی،چیزی نیست مگر از دست دادن تدریجی همه آن چیزهائی که دوست می داریم، و سر انجام هنگام آن فرا میرسد که عزیز ترین چیزها را از دست بدهیم و تهی بر جای بمانیم. "تنهایی" سالها گذشت و من اندرین کنج زندان مانده ام بهار و تابستان و پاییز و زمستان بسر رسید و من هنوز کنج زندان مانده ام چه سرد است زمستان زندان چه تاریک است شبهای این سلول چه دهشتناک است تنهایی.... کجاست آن دست نوازشگر در این نهایت بی کسی و تنهایی آری ای دوستان: گذشت ساعتها،روزها،هفته ها و ماهها و سالها بهار آمد و رفت اما گل من شکفته نگشت تابستان آمد و رفت اما تن من گرما ندید پاییز آمد و رفت اما از تن من برگ غمی نریخت زمستان آمد و رفت اما سفید نگشت بخت من آری،تمام نگشت روزهای حبس من و اما من همچنان به امید،نفس میزنم....به امید آزادی.... چه نام زیبایی! حال میفهمم مرغ در قفس چه میکشد. "زورق" چونان کسی که در زورقی کوچک، در طلاطم سهمگین اقیانوسی بیکران، در شبانگاهی سرد زمستانی،در ظلمتی بس تاریک و سرد، گرفتار طوفانی سخت گشته درون زورق کوچک،میان امواج خروشان زانوهایم را در بغل گرفته و میفشارم بس نا امید،دستاویزی نمیابم............ همه جا سرد،تاریک،بی انتها.......... زوزه ی طوفان،همچون ناقوس در گوشم میپیچد موجهای سهمگین... چنان سخت بر پیکره ی زورق وارد می آید تو گویی شلاقی بر بدن لخت ضربان قلبم را به وضوح میشنوم! بی پناه و سرگردان،سر در گریبان گرفته ام بسان کودکی مادر گم کرده! حال گریه میکنم،اما بیصدا،صدایش را فقط خود میشنوم سردی در وجودم احساس میکنم هیچ زمان اینچنین تنها نبودم تنهایی هم نوعی مرگ است،اما بیصدا! با دیدگانی اشکبار،با دلی هزارتکه شده،نظاره گرم،منتظرم اشک هایم گونه های سردم را تر میکند،باز منتظر دستی،صدایی،نوری... و اما حکم بر این است که تنها بمانم،گریه امانم نمیدهد... لحظه ای مکث و دوباره نوشتن.... این دنیای من است،شلوغ و پر ازدحام و اما من در خلوت سکوت.... "طبیعت" چون مادری مشتاق که در انتهای روز دست کودک خود را میگیرد و او را به بستر میبرد و کودک نیمی به رضا و نیمی به ناخشنودی به همراه او میرود و بازیچه های شکسته خودرا بر زمین به جا مینهد در حالی که از میان در گشوده،هنوز بر آنها چشم دوخته، نه یکسره مطمئن و نه یکسره آسوده خاطر از گفته های مادر که به او وعده ی بازیچه های دیگر میدهد، که هرچند ممکن است با شکوه تر باشند، اما شاید اورا خشنود نسازد... ......بدین گونه است رفتار طبیعت با ما...... بازیچه های مارا یک به یک از ما می رباید و دست مارا میگیرد، و با چنان نرمی،مارا به آرامگاه خود میبرد که به دشواری میتوان دانست که مایل به رفتن هستیم یا نه! زیرا چنان خواب آلوده ایم که نمیفهمیم نا شناخته ها از شناخته ها تا چه پایه برترند. آیینه" نشسته ام روبروی آینه آینه گردگرفته ذهنم غباری همچون چهره ام،به روی آینه نشسته است با سر انگشتان لرزانم،خطی به باریکی جاده های بی انتهای آرزوهایم، به روی آینه گردگرفته ذهنم میکشم،جاده اش بی انتها به بی انتهائی آرزوهای برباد رفته ام حالیا! در این جاده بی انتها،نقبی به صندوقچه اسرار ذهنم میزنم در کورسوی پستوی ذهنم،باز با همان سر انگشتان... غبار های انبوه روی صندوقچه ذهنم را میروبم آنگاه که در صندوقچه را باز میکنم،باز آینه ای درون آن میبینم، درون آینه،رنگ زرخسار پریده خویش را به تمامی،اما نه به تمامی رویت میکنم در لابه لای آن تصاویر غبار گرفته عکس های خاطرات ذهنم را مرور میکنم خاطراتم را نیز مرور میکنم خوشبختی را جستجو میکنم! هرچه جستجو میکنم،کمتر میابم! عکس های خوشبختی ام را رویت میکنم شعفی وصف ناپذیر،در تنم احساس میکنم! درون صندوقچه،درون پستوی ذهنم به یادگارهایی بس گرانبها بر میخورم خاطراتی بس شیرین! شیرینی آن خاطرات را هنوز بسان شیرینی عسل در زیر زبانم مزمزه میکنم. چه خوب گذشت آن دوران،چه شیرین گذشت آن زمان! زمان بسان عقربه های ساعتی می نمود که هرگز عقب گردی نداشت نفرین بر این زمان که خوشبختی را یک به یک ز کفم ربود بسان راهزنان میان جاده های نا امن زندگانی باز خود را روبروی آینه میبینم، و باز با دستانی لرزان خطی دیگر به روی چهره ی غبار گرفته آینه ی روبرویم میکشم این بار در ته قلبم.... احساس سنگینی مضاعفی میکنم به کف دستانم نگاه میکنم خط های درون کف دست را رویت میکنم خط هایی متقاطع که هرکدام بسان زخمی بر پیکره ناتوانم وارد شده. زخم هایی به عمق دره هایی عظیم این زخم هارا التیامی نیست در این زمانه مرهمی نمیابم و باز دوباره خطی دیگر خطی از ابتدای زندگانیم تا بدین نقطه ای که هم اینک در حال گفتن این جملاتم کودکی را مشاهده میکنم و به دنبال آن،نوجوانیم... چه سخت گذشت این سالها بسان تندبادی در فصل سرد زمستان زندگی رفت،همه چیز رفت،همه رفتند...... رفیقان،همرهان،همدلان،یاوران، همه رفتند..... همه آنچه که دوست داشتنی بودند یک به یک زکف دادم دوست داشتنی های من رفتند وآنها که نیز مرا دوست داشتند دوستی هایش به عمق اقیانوس ها به پاکی دریاها.... و باز خود را درون آینه میبینم اما...این بار از شدت خشم مشتی بر آینه میکوبم آینه بشکست روبروی من هرکدام از تیکه های آینه تکه ای از آرزوهای مرا درون خود بشکسته میبینم حالیا! حالیا نیز امروز در میان هزاران هزار آدمی تنها و تنها و تنها بر جای مانده همچون درختی در کویری خشک! بی کس و تنها بر جای مانده ام تنها!!! "قافله" قافله ای درگذراست ومن بسان مسافری براین قافله نشسته ام مسافری که مقصودی را نیست! مقصد این قافله به ناکجاست! به هر منزل و ایستگاهی که میرسد،ساربان این قافله: و من به ناکجا فکر میکنم و بیحرکت بر جای نشسته ام! قافله دوباره به حرکت در میآید............... مقصدی دیگر آمده و من همچنان خشک بر جای مانده ام از درون پنجره به دور دست های این جاده نظر میکنم...... جاده ای بی انتها میبینم و چشمان من عاجز از دیدن انتهای این راه پرپیچ..... و همچنان اسب های این قافله شیهه کشان به پیش میروند و من......... اندکی پس از شعور در وصف تو از شعور به شعر میرسم در وصف تو اسیرند واژه ها در کلمات من در نگاه تو جهان کوچک است،میدانم اما تو کم مارا زیاد شماره کن در شمارش رفتار من،تو سخاوت داشته باش بر پیکره وجود من،تو نگاهت را دریغ مکن باران وجودت را،بر کویر دلم آفتابی بکن حال آفتاب نگاهت را بر سایه های زندگی من،ابری مکن اعتراف میکنم در عمق نگاه توست که به امید میرسم نگو که شاعرانه است گفتم که از شعور به شعر میرسم انتقال واژه ها،که حامیان حرفهای دلند عهده دار کاری بس دشوارند و اینک تو ای همه بهانه بودن و ماندن من روز تولد تو آغازین نگارش تاریخ ای نقطه ی پیدایش حیات خلوت جاده های دلم را همه،رهگذری شاد بودی پیاده رو های دلم همه،سنگفرش قدمهای توست در خیال،همه پرواز در هوای توست ای ... کنار هم...! در این شهر پر ازدحام،در کنار همیم! در این هیاهوی پر شده از هیچ،در کنار همیم! در این فاصله طبقاتی ایجاد شده:که نشانش پورشه و در آن بیمارستان،یکی درد میکشد زیر تیغ جراح زیبائی!و در این درمانگاه نزدیک سکنای من،یکی درد میکشد ز افتادن از داربست کار ..................................... ولی برای ساختن ویلای دوبلکس تو،باز در کنار همیم! من میسازم ویلای تو و تو میسازی رویای من در مرز بندی شهری تو در اوجی و من... و باز در این نقشه شهرداری به زور در کنار همیم! در خیابان شهر تو در بنز فول آپشن خود و من در اتوبوسی تو از نداری خود در قیاس با بیل گیتس حسرت میخوری و اما من در نداری نان شب.... و باز در این نداری و درد مشترک،در کنار همیم! تو از بیکاری و بیهودگی و اما من از خستگی و کوفتگی بی حاصل،در کنار همیم! تو بهره میگیری و من بهره میدهم...و باز بدین شکل در کنار همیم! من نیمکت میسازم و تو مینشینی و من ایستاده در کنارت،باز در کنار همیم! من راه میسازم و تو قدم رنجه میفرمائی،باز کنار همیم! و در آخر.....تو جان میدهی و من خلاص میشوم و باز در گورستان شهر در کنار همیم!!! هوای تازه اینک در هوای تکرار گذشته، اینک در تکاپوی جبران گذشته، در واپسین نگاهم به راه رفته، اینک آهی!در کنج دلم نشسته ................ در امتداد این شب یلدا هنوز: چشم براه ذره ای نورم در پهنای این دشت کویر هنوز:چشم براه قطره ای آبم وز پس این زمستان بلند هنوز:حسرت جای پائی دارم در تنگنای اتمسفر این شهر قشنگ! سودای هوائی تازه دارم آزادی: در وصف تو اسیرند: واژه ها در خواستن تو کثیرند جامعه ها در نگاه تو..... مردم،همه بصیرند لیک اینک: تو ای همه بهانه بودن و ماندن من..... در حبس تو.... اقیار حقیرند
گفته بودی در زاویه تاریک زمان،صداقت را دفن کرده اند!
ولی من به بیدار کردن آن مدفون آمده ام.
گفته بودی در زاویه تاریک زمان،وجدان را به خواب کردند!
ولی من به بیدار کردن آن خفته آمده ام.
گفته بودی در زاویه تاریک زمان،خوبی را کشته اند!
ولی من به دفاع از آن خوبی آمده ام.
گفته بودی دلم همانند دریایی بی انتهاست
که دردها را درون خود پنهان کرده است!
ولی من به کاوش آن درد آمده ام.
گفتند:
((نمیخواهیم
نمیخواهیم
که بمیریم!))
گفتند:
((دشمن اید!
دشمن اید!
خلقان را دشمن اید!))
چه ساده
چه به سادگی گفتند و
ایشان را
چه ساده
چه به سادگی
کشتند!
و مرگ ایشان
چندان موهن بود و ارزان بود
که تلاش از پی زیستن
به رنج بارتر گونه ای
ابلهانه می نمود:
سفری دشخوار و تلخ
از دهلیزهای خم اندر خم و
پیچ اندر پیچ
از پی هیچ!
نخواستند
که بمیرند
یا از آن پیش تر که مرده باشند
بار خفتی
بر دوش
برده باشند.
لاجرم گفتند:
((نمیخواهیم
نمیخواهیم
که بمیریم!))
و این خود
ورد گونه ای بود
پنداری
که اسبانی
ناگاهان به تک
از گردنه های گردناک صعب
با جلگه فرود آمدند
و بر گرده ایشان
مردانی
با تیغ ها
بر آهیخته.
و ایشان را
تا در خود باز نگریستند
جز باد
هیچ
به کف اندر نبود.-
جز باد و جز خون خویشتن،
چراکه نمیخواستند
نمیخواستند
نمیخواستند
که بمیرند.
احمد شاملو
چهره خنک و خاموش رود
از من بوسه ای خواست...
(لنگستون هیوز)

دیریست که درین غمخانه سرد به میهمانی اندکی شادی رفته ام،ولی افسوس که این میزبان سر سنگین قصد خودنمایی ندارد.



که نقطه انجماد را شرمنده میسازد.
به صدایی بلند در دل ندا سر میدهد ایستگاهی دگر را....


ویلای دوبلکس است،با قرنها فاصله به جبر زمانه،در کنار همیم...!
پر ازدحامدر پشت چراغ قرمز ایستاده ایم و باز به زور قانون
در کنار همیم!

میزی برای کار-کاری برای تخت-تختی برای خواب-خوابی برای جان-جانی برای مرگ-مرگی برای یاد-یادی برای سنگ.این بود زندگی...
تبلیغات




